تبليغاتX
زمانه هرچه شب و...


زمانه هرچه شب و...

شب هرآنچه خواب و هراس


ترجیح می دادم برای نوشتن این پست بیشتر تامل کنم تا پخته تر شود ولی گذر زمان چنین نوشته های امید بخشی را به ابتذال می کشد. الهی به امید تو... 




این بار نظرات را تائید می کنم احتمالا ، که  ببینید خبری نیست در پس پرده




ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:34 توسط حمیوث|

من همانم 

که تمام کودکی ام تو را بزرگ می کردم 

به خیال این که نوزادی هستی محتاج مراقبت

اما تو عقب مانده بودی. با درصد بالا....

دیر فهمیدم. 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 18:55 توسط حمیوث

ناگزیر از سفرم بی سرو سامان چون باد

به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت؟

«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد

اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست 

غربت آنست که یاران ببرندت از یاد

عاشقی چیست ؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟

نه من از قهر تو غمگین نه تو از مهرم شاد 

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای 

اشک آنروز که آیینه شد از چشم افتاد

فاضل نظری ، آن ها


پاری وقت ها گمان می کنم که بایست بنویسم. از حس خوب و بی دلیل امروز در گذران یک سیزده به در خشک و خالی در یک پارک شلوغ در حالی که تنها کار مهمم خواندن همشهری داستان این ماه بود . - تازه بخش روایت ها هستم. - باید بنویسم از پوران... بیشتر و بیشتر ... تا تمام شود این همه حرف روی دلم.باید بنویسم از مشهد سیزدهم ماه بعد. از ذوق بیش از حدم برای این سفر . از روز آخر پایگاه مدرسه و پیتزا سفارش دادن بچه ها.  باید از این همه حس گنگ و مبهم بنویسم. از تصور این دنیای پیچیده ی نامفهوم. از خودم. از دوست داشتنم. از درس هایم. از .... از.... از.... 

شروع به نوشتن که می کنم، یادم می افتد این ها دنیای من است. فقط برای من. و نه دیگران. نه از حیث خودخواهی. از جناح حق دیگران را نخوردن. وقت دیگران را نگرفتن....همین می شود که یک شعر می نویسم به عنوان مطلب اصلی و مثل این کتاب تست ها که به فکر من عقب مانده بوده اند و برای شرایط ضیق وقت شدید مهم ترین مطالب را با فونت پنجاه پررنگ نوشته اند ، چند بیتش را علامت می گذارم .که نهایتش خودنوشته هایم کمرنگ شود... تا هم نوشته باشمش و هم نه... 


که بود که آخر حرف هایش می نوشت : دعا دعا... 

با اجازه  می خواهم چند ماه این حسن ختام را قرض بگیرم. 

دعا دعا...



نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 18:25 توسط حمیوث

امروز روز من است. این ساعت ساعت من. حوالی ساعت دوازده  نونزدهم اسفند. ماه کلنجار با همه چیز. و دوراهی بر سر همه باور ها. تک تکشان. عمیق ترینشان. 

خسته ام از این ماه. یک ماه می خواهم که با ثبات باشد. که این چنین دیوانه ام نکند از تضاد ها. ماهی که خوبی های همه را نشانم ندهد و بدی های خودم را. بفهماندم که من مقصر نیستم در همه کار. من بدترین نیستم. هستم آخر... لامصب ...در برابر بچه های کلاس جدید. که این قدر ماهند. و محلم می دهند و هوایم را دارند. در برابر بچه های کلاس قدیممان که با معرفتند.خیلی زیاد. در برابر مادرم. در برابر معلمانمان. و همه کس. 

نه...خسته ام از خودم. از یک خود هیجده ساله ی کوچک و حقیر. که قد ده ساله ها نمی فهمد. می خواهم واقعا بزرگ بشوم. واقعا واقعا. 

همین. 



نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 13:18 توسط حمیوث|

آقایY* دومین معلم مردیست که برای ما می آورند. اولینش جنابX* بودند که ورودشان به مدرسه خود مطلبی جدا می طلبد. اِمعصر من مثل بچه ی آدم داشتم گسسته را در راهرو پیش مطالعه می کردم**. بعد دیدم بچه ها بالا و پایین می پرند و هی می روند به نرده آویزان می شوند. فهمیدم زنگ آخر آقایY باتجربی ها کلاس دارد. خب.مشخصا مطالعه را رها کردم و به خیل جمعیت آویزانِ معلمِ مرد ندیده پیوستم. یک ربع تمام مثل مرغ پرکنده بال بال زدیم و خندیدیم و محل حرف ناظم هایمان ، که از پایین اولتیماتوم(؟)می دادند، ندادیم. یکباره فریاد کشیده شد که Z امد. بچه ها از خود بیخودتر شده به سمت کلاس دویدند. [فرض کنید سی دانش آموز که در آن واحد بخواهند از یک در معمولی رد شوند.مثل رسیدن به ضریح امام رضا می مانست در ایام عید ] در همین حین من بر اثر ضربه ی پوران به کمد اصابت کردم و سرم گیج رفت و گفتم تمام شد و این زنگ را پشت در می مانم*** که خود پوران دستم را از بازو گرفت و مثل فوتبالیست های آمریکایی رفت در دل جمعیت. پنج ثانیه بعد ، بی مبالغه ، همه خیلی عادی سر جایشان نشسته بودند در حالی که کتاب جلویشان باز بود و با بغل دستی درباره ی قضیه شمول حرف می زدند. البته لبخند کمرنگی ،که نشان از یک خنده ی خورده شده داشت، بر لب هایشان بود. 

و Z وارد شد.



*شرایط مدرسه ما برای پذیرش مرد اینست: کچل و شصت سال به بالا. جنابX که این طور بود. جناب Y هم لابد همین طور خواهد بود. ما که موفق به دیدارشان نشدیم تا فردا. 

**کلاس گسسته ما در زنگ پنجم با حضور شصت و خورده ای هم کلاسی در یک کلاس سی نفره به معلمیت استاد بزرگوارمان سرکار خانم Z تشکیل می شود. این خانم Z هم ، خود مطلبی جدا می طلبد . شدید.

***قاعده کلاس خانم Z است. دیر برسی یا هر کار خلافی که بکنی دم در کلاس می ایستی. این خلاف ما که  مورد اخلاقی هم داشت. احتمالا می فرستادمان دم در مدرسه.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:58 توسط حمیوث|

در تمام مجالس ترحیم یک چیز آزارم می دهد. این که نمی توانم کسی را دلداری بدهم. می ترسم از لحظه ای که کسی آغوش مرا مامن خودش بداند. از تصور شانه های لرزانش می ترسم و از آرامش بخش نبودن وجودم.  

دور می ایستم و هیبت مرگ را تماشا می کنم. بهت زده. 





*برای دهمین بار که آزمون را خراب کنی می رسی به فلش فوروارد هایی که ممکن است به واقعیت نزدیک تر باشند... 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 15:41 توسط حمیوث|


نوشته ی عزیز پست قبل

گاهی فکر می کنم بهتر است با اشتباهاتی -به همان سبک و سیاقی که می دانی- زندگیم را بسازم تا این که بست بنشینم و منتظر عنایت الهی باشم. 



پ.ن I: اولین امتحان خوب است. بعد از دادنش ، تا چندین ساعت استراحت مطلق هستم. بعد خوش خوشان و بی استرس شروع می کنم تا شب آخر . فیلم اعصاب تیلید/ت کن "تاثریا" را که دیدم نگاه می کنم به ساعت که ای دل غافل ، یازده شد و نصف کتاب مانده . بعد هی فکر می کنم دو روز چه کار می کردم. یادم نمی آید. تا صبح می زنم توی سر خودم و نهایتا پنج دقیقه قبل از شروع امتحان در حالی که ناظم تقریبا دارد سرم جیغ می کشد و بچه ها کتاب و جزوه را به زور از زیر دستم بیرون می کشند ، بالاخره یک دور تمام می شود. به قولی " شخصیته ما داریم؟"

پ.ن II : ...

پ.ن III : ...

پ.ن IIII : یک توصیه :  برای خدا وقت تعیین نکنید.همیشه ضایع می شوید! [پیش خودتان البته]


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 18:35 توسط حمیوث|

صبح زود بلند می شوم راه می افتم به سمت انقلاب. می خواهم به دیدن یک نوشته بروم. لبخند احمقانه ای به لب دارم و مدام چشمم را روی یک نقطه متمرکز می کنم تا اتفاقات پیش رو را پیش بینی کنم. -مثل همیشه که قرار است اتفاق غیرمنتظره ای بیافتد .- به سختی راه را پیدا می کنم. می رسم. تا نه و ربع صبر می کنم تا کلاس نوشته تمام شود ؛ همزمان در حال صحیح کردن آزمون هستم که نوشته ی عزیز مرا پیدا می کند. بعد می رویم یک کلاس خالی. بعد دو ساعت حرف می زنیم. بعد به من می گوید که یک نوشته ی مهربان دیگر در طبقه ی پایین کلاس دارد. زنگ که می خورد شگفت زده تر از صبح می روم و آن نوشته ی دیگر را هم می بینم. از کنکور می پرسد و این که چرا غیب شده ام و ... . متفق القول می گویند من آن قدر ها شبیه نوشته هایم نیستم ، از نوشته هایم بر می آمده که بلندتر باشم مثلا. و من می خندم. و فکر می کنم که آن ها هم شبیه نوشته هایشان نیستند. دوست داشتنی ترند. تصویری که از نوشته ها در ذهن می آید همیشه یک تصویر ثابت است. تصویر یک آدم با قد و چهره ی معمولی که به نسبت نوع نوشته، تیپش متفاوت می شود . عام است. عام تر از آنی که با دیدن شخصیت حقیقیش ، در وهله ی اول بتوانی هضمش کنی. و بعد که بالاخره با عینیت نوشته کنار آمدی باید برگردی و تمام نوشته هایی که قبلا با پس ضمینه ی (l-)زمینه ی آن چهره ی عام خوانده ای را در ذهنت بازسازی کنی .سخت است. ظهر که خوابیدم و بلند شدم برای یک آن احساس کردم همه اش خواب بوده ، مگر می شود؟ بعد دیدم می شود. یادم افتاد مهر سال بعد را. که قرار است طرا و هاله را ببینم. و شاید مهشید درس گریز و هرکس دیگر را. هرچند ظاهر آن ها کمی بارز تر است با توجه به نوشته هایشان. ولی باز هم هیجان انگیز و ترسناک است. بله . ترسناک. آن قدر که یک وقت دیدی خودم قرار  همه را تنظیم کنم و نهایتا نروم. 


پ.ن : بعد از حل کردن مجازیات و واقعیات رفتم انقلاب کتاب درسی دست دو بخرم. دلم را زدم به دریا و وارد یک کتابفروشی شدم. جایتان خالی با چنان حقارتی نگاهم کردند که حس بیچاره هایی که می روند گوشت فروشی صد گرم دنبه می خرند بهم دست داد. محل ندادم و از چند کتابفروشی دیگر  هم پرسیدم و نهایتا به محل مربوطه رسیدم. باز جایتان خالی کتاب درسی های نازنینی که کلی پولشان را داده بودم - و هنوز نگاهشان نکرده ام و شده خوره ی جانم- را نصف قیمت می دادند. فرضا که چهارتا خط هم تویش کشیده باشند. الحق می ارزد. کنکوری ها. معذرتا خر نشوید.از اول بروید کتاب دست دو بخرید . فکر نکنید که کتاب نویتان را آخر سال می فروشید پولش در می آید. بزخری می کنند شدید. از ما گفتن.


پ.ن II : راستی . هاله ای . سلام چطوری . ما هم دلتنگیم و این ها. بیا در حلقه ی دوستان کنکوری وبلاگ نویس. سرت را مثل ما شلوغ نکنی وقت نمی گیرد. می بینی. این جا چه سوت و کور است. همین شکلی یعنی. 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 18:55 توسط حمیوث|

حالا که نمودار بودنت ، خطی مماس بر محور طول هاست ؛ 

خوب است که نمودار هوایت سینوسی است. 



پ.ن: تاملات درونی ام برای نوشتن ، ختم می شود به چند گزینه : حرف هایی که نباید بنویسم، حرف هایی که نمی توانم بنویسم ، حرف هایی که حوصله ی نوشتنشان را ندارم و حرف های بی پشتوانه ای که از صحتشان مطمئن نیستم. می بینید؟ انتخاب هرکدام مساوی ننوشتن است. 

پ.نII : چند ماهی است که برای نمایشی تمرین می کنیم. سه کارگردان و یک بازیگر نقش اصلی. -بعدتر ها چند نقش فرعی هم اضافه شدند.- کارها بین ما سه نفر تقسیم شد. یکی بازیگردانی کند. یکی صدا ها را هماهنگ کند. و من. نورپرداز مجلس آقا باشم. الحق کلمات صدابرداری و نورپردازی گنده تر از دهان ما بچه مدرسه ای ها بود اگر امیدی به دستگیری نداشتیم. سنگ بزرگ ما نشانه ی نزدن نبود. فقط چند سوتی مختصر قابل اغماض .می خواستم بگویم خیلی غرغر کردم آقا. و می شود گفت بعد از زهرا که محشر بود در صحنه ، نمایش بیخودی به نام من تمام شد. - چون قبلا چند نمایش دیگر را کار کرده بودم. - می دانم که هیچ کاره بودم. خودم هم بارها گفتم. ولی یک چیز. خیلی حال کردم که اجازه دادی کاری کرده باشم. و یک چیز دیگر. خیلی هم مخلص نیستم آقا. التماس دعاها. ولمان نکنی. ما کلی حساب روی کمک شما باز کردیم. -رتبه ی زیر پانصد و این ها مثلا!!!!!!!!!!- 

پ.ن III: این که من اعتقاد به التماس دعا گفتن ندارم هنوز. و رویش را هم ندارم، دلیل نمی شود که ملتمس نباشم. آن اعتقاد بر می گردد به منطق من. معذرتا گور بابای منطق. ملتمسیم شدید. شدیدها. کنکور به کنار ، دعا کنید دلم آرام بشود. و آدم بشوم. همین ها. 


یا حسین


*من علیک السلام می خواهم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 18:5 توسط حمیوث|

دختر عمه ام زنگ زده بپرسد مدادرنگی پسر سه-چهار ساله اش در کیف مهدیه ، دخترعموی سه-چهارساله ام جامانده یا نه. در عین حال از مهدیه گله ی مادرانه می کند که چرا در پارک به سهیل گفته ترسو. و می خواهد که با هم دوست باشند. تلفن روی آیفون(؟) است. سهیل گوشی را می گیرد و با لحن به خصوص و من من های بامزه، ترسو نبودنش را توضیح می دهد. حرفش که تمام می شود مهدیه یک سهیل کوتاه می گوید. و چند ثانیه بعد در برابر گوش های متعجب من می گوید: ببخشید که این کار رو کردم...

نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و نروم و نبوسمش. 

منی که چند ماه است یاد گرفته ام از کنار افراد بگذرم و عطای بودن با دیگران را به لقای تلخی های گاه به گاه ببخشم . وبلاگم را حذف کنم. با پدر اخم و تخم کنم. سه هفته ی تمام با پوران حرف نزنم و ککم نگزد . در جدیدترین ورژنش با یاسمن قهر باشم . کنار یاسمن راه بروم و نبینمش. حرف های یاسمن با دیگران را بشنوم و محل ندهم. در صف نماز جماعت کنارش بایستم، با هم سجده برویم. با هم نماز را تمام کنیم و یک "قبول باشد" نگویم و یک اپسیلم برایم مهم نباشد که دعوایمان به سه روز کشیده و دیگر مسلمان هم نیستم. 

منی که یاد گرفته ام در آشتی کردن پیش قدم نشوم تا اطرافیانم را متنبه کنم در رفتار نامعقولشان. منی که تازه یادم افتاده چه قدر حقم ضایع شده در ارتباط با دیگران و باید در رفتارم تجدید نظر کنم.

من ، که بزرگ شده ام مثلا. به همین سادگی. با همین نشانه های ناامید کننده. 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 21:10 توسط حمیوث|


آخرين مطالب
» "هرچند رسد آیت یأس از در و دیوار" اما...
» 
» بعد یک سال بهار آمده!...
» که در خود شکست آیینه ی باور من...
» ورود آقایان ممنوع!
» اندر احوالات کنکوری ها (II)
» اَخافُ مِنـی [فقط]
» یک روز سرد پاییزی
» السلام علیک یا ساقی*
» بزرگ می شویم!

 Design By : Pichak